شجاع افسانه اسب خاکستری

29 آبان 1397 - 4:01
 شجاع افسانه اسب خاکستری

بخش 1

متوسط

بعدازظهری بارونی و طوفانی بود. مریدا روی دسته علف خشکی تو اسطبل نشسته بود و کتابی قدیمی رو میخوند. اون و اسبش، آنگوس، قصد داشتند که اگه هوا کمی صاف تر شد، برای سواری به بیرون برن
مریدا به تصویری از کتاب اشاره کرد و به آنگوس گفت : نگاه کن.اسب های جادویی.این اسب رو سِلتی صدا میکنن.این یه اسب آبیه
آنگوس غرید و سرش رو تکون داد.معلوم بود که اون دوست نداشت کارهای جادویی انجام بده
مدتی گذشت و بارش بارون کمتر شد و ابرها هم پراکنده شدن…



هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها