ماجرای یک دارکوب

25 دی 1397 - 3:27
ماجرای یک دارکوب

بخش 1

متوسط

دارکوب فکر می‌کرد اونقدر بزرگ شده که بتونه آشیانه رو ترک کنه.

ولی مادرش با بدخلقی به اون گفت: “ولی تو خیلی کوچیکی.. اگه از اینجا بری کی دیگه بهت غذا می‌ده؟”

دارکوب گفت: “خودم به خودم غذا می‌دم”

مادرش گفت: “ولی تو که نمی‌دونی از کجا باید غذا پیدا کنی”

دارکوب یه نفس عمیق از کلافگی کشید و گفت: “من از تو یاد گرفتم مامان. یه درخت قدیمی پیدا می‌کنم با نوکم به چوب اون درخت ضربه می‌زنم و حشره‌های خوشمزه‌شو می‌خورم. من می‌تونم این کار رو بکنم”



هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها