ماجراهای روز برفی

3 آذر 1397 - 2:11
ماجراهای روز برفی

بخش 1

متوسط

تو یک صبح پائیزی جانی کوچولویِ ما که دو روز میشد سرما خورده بود از خواب بیدار میشه و میبینه که هیچ کسی خونه نیست، جانی گرسنش بود و هیچ غذایی هم برای صبحانه آماده نبود. همه صبحانه­ ی جانی رو فراموش کرده بودند. جانی داد زد و گفت: من غذا میخوام من گشنمه….



هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها